تبليغاتX
زندگی دوست داشتن داشتنی هاست. . .

هولناک ترین رفتار آدمی این است که بخواهد به حساب بدبختی دیگران خوشبخت شود

در شبی تاریک

که صدایی با صدایی در نمی آمیخت

و کسی کس را نمی دید از ره نزدیک

یک نفر از صخره های کوه بالا رفت

و به ناخن های خون آلود

روی سنگی کند نقشی را و از آن پس ندیدش هیچ کس دیگر!

شسته باران رنگ خونی را که از زخم تنش جوشید و روی صخره ها خشکید

                                                   از میان برده است طوفان نقش هایی را

که به جا ماند از کف پایش

گر نشان از هر که پرسی باز

بر نخواهد آمد آوایش

آن شب

هیچ کس از ره نمی آمد

تا خبر آرد از آن رنگی که در کار شکفتن بود

کوه : سنگین٬ سرگران٬ خونسرد

باد می آمد ولی خاموش

ابر پر می زد ولی آرام

لیک آن لحظه که ناخن های دست آشنای راز

رفت تا بر تخته سنگی کار کندن را کند آغاز

رعد غرید کوه را لرزاند

برق روشن کرد سنگی را که حک شد روی آن در لحظه ای کوتاه

پیکر نقشی که باید جاودان می ماند

امشب!
باد و باران هر دو می کوبند:

باد خواهد برکند از جای سنگی را

و باران هم

خواهد از آن سنگ نقشی را فرو شوید

هر دو می کوشند

می خروشند

لیک سنگ بی محابا در ستیغ کوه

مانده بر جا استوار٬ انگار با زنجیر پولادین

سال ها آن را نفرسوده است

کوشش هر چیز بیهوده است

کوه اگر بر خویشتن پیچد

سنگ بر جا همچنان خونسرد می ماند

و نمی فرساید آن نقشی را که رویش کند در یک

فرصت باریک یک نفر کز صخره های کوه بالا رفت

در شبی تاریک!

*                  *                 *

ای خداوند!

به علمای ما مسئولیت و به عوام ما علم و به دین داران ما دین و به مومنان

ما روشنایی و به روشنفکران ما ایمان و به متعصبین ما فهم و به فهمیدگان ما

تعصب و به زنان ما شعور و به مردان ما شرف و به پیران ما

آگاهی و به جوانان ما اصالت و به اساتید ما عقیده و به دانشجویان ما

نیز عقیده و به خفتگان ما بیداری و به بیداران ما اراده و به نشستگان ما

قیام و به خاموشان ما فریاد و به نویسندگان ما تعهد و به هنرمندان ما درد و

شاعران ما شعور و به محققان ما هدف و به مبلغان ما حقیقت و به حسودان ما

شفا و به خودبینان ما انصاف و به فحاشان ما ادب و به فرقه های ما وحدت و به مردم ما

آگاهی و به همه ی ملت ما همت تصمیم و استعداد فداکاری و شایستگی و عزت . . . ببخش!!!!!

لازمه بگم از کی؟؟؟؟؟؟؟

٪                      ٪                      ٪

آنگاه که اشک هایت بر جزیره ی پلک لنگر می اندازند

غمگین مشو

من اینجا هستم!

آنگاه که مردم تو را در خلوت آتشین قلبت تنها می گذارند

گریه نکن

من اینجا هستم!

آنگاه که افکارت همچون پیچک عشق تو را در خود می بلعند

نترس

من اینجا هستم!

من اینجا هستم تا همیشه!!!!

نوشته شده در  پنجشنبه بیست و سوم آبان 1387  توسط شب کویر  | 


**خدایا مرا از این فاجعه ی پلید مصلحت پرستی که چون همه کس گیر شده است ٬ وقاحتش از یاد

رفته و بیماری شده است که از ترس عمومیتش هرکه از آن سالم مانده است٬ بیمار می نماید٬

مصون بدار تا به رعایت مصلحت حقیقت را ذبح شرعی نکنم.**

                                                     (دکتر علی شریعتی)

خدایا اخلاص٬ اخلاص و می دانم ای خدا!

می دانم که برای عشق زیبایی و برای زیبایی و خیر مطلق بودن چگونه آدمی را

به مطلق می برد.چگونه این وجود نسبی را ٬ این موجود حقیقی را که مجموعه ای از احتیاج هاست

و ضعف ها و انتظارها و ترس ها٬ مطلق می کند.

و در برابر جاذبه ها و دعوت ها و ضررها و خطرها و ترس ها

و وسوسه ها و توسل ها و تقرب ها و تکیه گاهها و امیدها و توفیق ها و شکست ها

و شادی ها و غم های همه حقیر که پیرامون وجود ما را احاطه کرده اند و دمادم ما را بر خود می لرزانند

و آن صد انبوهی از گرگ ها و روباه ها و کرکس ها و کرم ها که بر مردار وجود ما ریخته اند٬

با یک خودخواهی عظیم انقلابی که معجزه ی ذکر است و زاده ی کشف بندگی فروتنانه ی خویشتن

خدایی انسان است٬ ناگهان عصیان می کند.

عصیانی که با انتخاب تسلیم مطلق به حقیقت مطلق فرا می رسد و از عمق فطرت

شعله می کشد و سپس با تیغ بوداوار بی نیازی و بی پیوندی و تنهایی مجرد

می شود و آنگاه از بودا هم فراتر می رود و با دو تازیانه ی

*نداشتن* و *نخواستن*

همه ی آن جانوران آدم خوار را از پیرامون انسان بودن خویش می تاراند

و آنگاه *آزاد* ٬ *سبکبال* ٬ *غسل کرده و طاهر* ٬

*پاک و پارسا* ٬ *خود شده و مجرد و رستگار* ٬ *انسان شده و بی نیاز*

به بلند ترین قله های رفیع معراج تنهایی می رسد. . . !

(دکتر شریعتی)

٪            ٪           ٪

دردهای من٬

جامه نیستند تا ز تن در اورم

"چامه و چکامه " نیستند

تا به رشته ی سخن درآورم

نعره نیستند

                                 تا ز "نای جان" بر آورم

دردهای من نگفتنی

دردهای من نهفتنی است

دردهای من گرچه مثل دردهای مردم زمانه نیست

درد مردم زمانه است

مردمی که چین پوستینشان

مردمی که رنگ روی آستینشان

مردمی که نام هایشان

جلد کهنه ی شناسنامه هایشان

                                                      درد می کند

من ولی تمام استخوان بودنم

لحظه های ساده ی سرودنم

                                                   درد می کند

انحنای روح من

شانه های خسته ی غرور من

تکیه گاه بی پناهی دلم شکسته است

کتف گریه های بی بهانه ام

بازوان حس شاعرانه ام

                                               زخم خورده است

دردهای پوستی کجا؟

درد دوستی کجا؟

این سماجت عجیب

پافشاری شگفت درد هاست

درد های آشنا

دردهای بومی غریب

دردهای خانگی

دردهای کهنه ی لجوج

اولین قلم

حرف حرف درد را

                                در دلم نوشته است

دست سرنوشت

خون درد را

                   با گلم سرشته است

پس چگونه سرنوشت ناگزیر خویش را رها کنم؟

درد

 رنگ و بوی غنچه ی دل است

پس چگونه من

رنگ و بوی غنچه را ز برگهای تو به توی آن جدا کنم؟

دفتر مرا

دست درد می زند ورق

شعر تازه ی مرا

درد گفته است

                          درد هم شنفته است

 پس در این میانه من

از چه حرف می زنم؟

درد٬ حرف نیست

درد٬ نام دیگر من است

                                           من چگونه خویش را صدا کنم؟؟؟؟

نوشته شده در  شنبه بیستم مهر 1387  توسط شب کویر  | 


هم نشین نیک از تنهایی بهتر است و تنهایی از هم نشین بد بهتر ، مالی را به امانت بسپاری بهتر از آن است که مهر و موم کنی و مهر و موم کنی بهتر از آن است که کسی را متهم سازیم .

(دکتر شریعتی)

شاید یادگار یک عمر زندگی آدم تنها چند برگی باشد که در روز های

سختی و بی پناهی مونس او بوده است!

او بوده.و این برگه ها رازی به سینه دارند که شاید درد آور ترین درد دلهای آدمی باشد.

مرداب زندگی در ابتدا سراب می نماید و آنگاه که آدمی را به خود مشغول کرد و

از ملکوت جدا ساخت٬ پلیدی و جانکاهی خود را به رخش می کشد.

برگ برگ دفتر عمر حکایت گر روز هاییست که نمی توان فراموششان کرد.

روزهایی که یا زیبا بودند یا زشت٬ یا آراو و یا پر تلاطم.

اما هرچه که بود گذشت!!!!!

و تنها خاطره ای از آن به جا ماند که چه زیبا و چه زشت٬

چه آرام و چه پر تلاطم تمام لحظه های کنونی را به خود مشغول می دارد!

دفتر زندگی دفتر فنا پذیری نیست که در طاقچه ی بی تفاوتی و غفلت فراموش شود

و از خاطرمان برود.

زندگی گنجینه ای سر به مهر است که تا باز نشود تمام فکر انسان را به خود وا می دارد

و آنگاه که باز شد می تواند بی رحم ترین لحظه ها را جلوه گر باشد.

زندگی می تواند وسعت پرواز را تا پائین ترین دامنه ها فرو کشاند.

گذشته همیشه مصمم تر از آینده بوده در خراشیدن روح آدمی.سال ها و ماه ها و روزها

و حتی ساعات گذشته گاه لشکری می شوند که به یکباره هجوم می برند

به روح و احساس و نبرد می کنند تا انسان را تا سر حد جنون پیش برند.

نمی دانم!

زندگی می تواند حتی زشت تر از آنی باشد که تو می اندیشی!

که ما می اندیشیم!

اما می خواهم بدانم در این میانه روح بزرگ آدمی و صلابت و اختیار او چه می شود؟؟؟

نی وجود انسان آنگاه که خالی شد از هواهایی که نا خودآگاه در آن دمیده

شده ٬ می تواند نغمه ساز ملودی زیبای زندگی باشد.

آنگاه که آدمی به طواف کعبه ی باطن رفت٬

می تواند ستایش گر ایمان و امید باشد.

اگر صاحب خانه ی دل را باور کنیم٬ حتی همان زمان که مرداب زندگی

ما را به کام خود می کشاند و بیرحمانه قهقهه ی مستانه سر می دهد٬

سا قه ی لطیف نیلو فری که به روی مرداب خم شده

می تواند تکیه گاهی باشد برای بیرون لغزیدن و تسلیم نشدن و

فنا نشدن!

امید که باشد و روشنائی ایمان٬

می شود حتی با بال شکسته از همان پایین ترین دامنه ها

به اوج پرواز کرد و بالا رفت!

نمی دانم !

شاید اینها  خیال است.

و شاید حقیقت!

تو چه می اندیشی؟؟؟؟

*                            *                       *

ما در ره عشق تو اسیران بلاییم
کس نیست چنین عاشق بیچاره که ماییم
بر ما نظری کن که در این شهر غریبیم
بر ما کرمی کن که در این شهر گداییم
وجدی نه که بر گرد خرابات برآییم
زهدی نه که در کنج مناجات نشینیم
نه اهل صلاحیم و نه مستان خرابیم
اینجا نه و آنجا نه چه قومیم و کجاییم
حلاج وشانیم که از دار نترسیم
مجنون صفتانیم که در عشق خداییم
ترسیدن ما چون که هم از بیم بلا بود
اکنون ز چه ترسیم که در عین بلاییم
ما را به تو سریست که کس محرم آن نیست
گر سر برود سر تو با کس نگشاییم
ما را نه غم دوزخ و نه حرص بهشت است
بردار ز رخ پرده که مشتاق لقاییم
دریاب دل شمس خدا مفخر تبریز
رحم آر که ما سوخته داغ خداییم

(با صدای استاد شجریان)

تقدیم به مانیا و باباش

¤         ¤          ¤

  چو کس با زبان دلم آشنا نیست

                                                                               چه بهتر که از شکوه خاموش باشم

                                     چو یاری مرا نیست ، بهتر

                                                                               که از یاد یاران فراموش باشم

باز هم استاد بزرگوارمان علی شریعتی!)

نوشته شده در  جمعه دوازدهم مهر 1387  توسط شب کویر  | 


چه خوشبختی بزرگی است بدبختی های کوچک!

روح های اندکی که از رنج های حقیر به ناله می آیند.دردهای روز مره گرفتارشان می کند٬

قدر سعادت بزرگی را که خدا نصیب آنها کرده نمی دانند٬ اینها از

لذت های روز مره و نعمت های ریخت و پاش هم غرق شور و شعف می شوند.

این دنیا برای این دل ها بهشت است.کامی که با آبنبات شیرین می شود چقدر آسان

می تواند خوشبخت باشد و با نگاه های آندره ژید وارش به این مائده های زمینی

عشق بورزد!

 

*                 *                *

کلمات مرز اند٬ کلمات حجاب اند.

سکوت خالی شدن نی است از زواید و اضافات.

آنگاه که خالی می شوی نفس نای از تو می گذرد

                      نغمه خوانت می کند!

و شکوه زندانی شده در تو را می رهاند.

تو این نغمه را وسیله ای بیش نیستی٬ نغمه سرا کسی دیگر است

این نغمه که در سکوت و از سکوت بر می خیزد٬

آخرین تجربه ی متعالی زندگی خاکی ماست.

این صدای بی صدا

                  شکوفایی آگاهی بشری است.

هیچ صدایی نمی تواند این بی صدایی را بشکند!!!!

 

٪           ٪               ٪

از تو بگذشتم و بگذاشتمت با دگران

رفتم از کوی تو لیکن عقب سر نگران

ما گذشتیم و گذشت آنچه تو با ما کردی

تو بمان دگران وای به حال دگران

(استاد شهریار)

×           ×          ×

راه گلو را بغض می بندد ٬ راه چشم را خیمه ی اشک٬

راه دانش و فرزانگی را جهل٬

و راه آزادی و کمال را تعصب!

(دکتر علی شریعتی)

نوشته شده در  یکشنبه هفتم مهر 1387  توسط شب کویر  | 


عمر را به شناختن و دیدن خیلی چیزها و چهره ها می گذرانیم.

زندگی را شب و روز در کار تجربه ها و بر خوردها و راست و ریس کردن صد ها و هزاران

مسئله و شغله به سر می آوری٬ اما در این میانه یکی هست که به او کمتر

از همه می پردازی و پاک از او غافلی!

یکی هست که از همه بیشتر به تو نزدیک تر است و تو از همه بیش تر از او دور.

او را یک بار هم ندیده ای و در او نگاه نکرده ای و به او خیره نشده ای

و اگر هر از چندی شاید یکی دو بار در تمام طول زندگی چشمت به او افتاد

و بر راهت قرار گرفت و نگاهت بر چهره اش لغزید٬

گریخته و باز بر دیگرها و دیگران مشغول شده ای و او را گم کرده ای

و من اکنون می خواهم او را به یادت آورم

می دانی او کیست؟؟؟؟؟؟؟؟

خودت ! . . .

(دکتر علی شریعتی)

 

*                       *                       *

باید دروازه های دل بی مرز خود را باز کنی.

فقط دل است که گنجایش خدا را دارد.از میان برخاستن خود٬

راه است٬ منزل است٬ مقصد است ٬  مقصود است!

برخیز و

                     خود را

از همه چیز

                             خالی کن

وقتی خود را کاملا خالی کردی٬ همه چیز و همه کس می شوی٬

قطره بودی ٬ دریا می شوی!

اگر کسی هستی و بر در خدا می کوبی٬ مطمئن باش که این در به رویت باز نخواهد شد

هیچ کس باش و بیا

آنگاه خواهی دید که در و دروازه و منزل توئی

خانه توئی٬

صاحب خانه خداست

خواهی دید که از ابتدا کسی جز او ساکن این خانه نبوده است

وقتی از همه چیز و همه خود خالی می شوی

آنگاه

همه ی هستی تو را از خود پر و سرشار می کند!

 

٪                ٪                 ٪

آنگاه  که نمادی از امید

در فنجان قهوه ات نمی بینی

و آنگاه که در طالع این ماهت نیز خبری از معجزه نیست

بدان که خداوند همه چیز را به دست خودت سپرده

تا بهترین ها را به ارمغان آوری

*                    *                    *

نوشته شده در  دوشنبه یکم مهر 1387  توسط شب کویر  | 


 

جرئت دیوانگی

 

انگار مدتی است که احساس می کنم

خاکستری تر از دوسال گذشته ام

احساس می کنم که کمی دیر است

دیگر نمی توانم

هروقت خواستم

در بیست سالگی متولد شوم

انگار

فرصت برای حادثه

از دست رفته است

از ما گذشته است که کاری کنیم

کاری که دیگران نتوانند

فرصت برای حرف زیاد است

اما

اما اگر گریسته باشی

آه...

مردن چه قدر حوصله می خواهد

بی آنکه در سراسر عمرت

یک روز ،یک نفس

بی حس مرگ زیسته باشی!

 

انگار

این سالها که می گذرد

چندان که لازم است

                           دیوانه نیستم

احساس می کنم که پس از مرگ

                                       عاقبت

یک روز

                                   دیوانه می شوم!

شاید برای حادثه  باید

گاهی کمی عجیب تر از این

                                        باشم

 

با این همه تفاوت

احساس می کنم که کمی بی تفاوتی

                                                 بد نیست

حس می کنم که انگار

نامم کمی کج است

و نام خانوادگی ام ،نیز

از این هوای سربی

                              خسته است

امضای تازه ی من

                           دیگر

امضای روزهای دبستان نیست

ای کاش آن نام را دوباره

                                      پیدا کنم

ای کاش آن کوچه را دوباره ببینم

آنجا که ناگهان

یک روز نام کوچکم از دستم

                                      افتاد

و لا به لای خاطره ها گم شد

آنجا که

یک کودک غریبه

با چشم های کودکی من نشسته است

از دور

لبخند او چه قدر شبیه من است !

آه،ای شباهت دور!

ای چشم های مغرور!

این روزها که جرئت دیوانگی کم است

بگذار باز هم به تو برگردم!

بگذار دست کم

گاهی تو را به خواب ببینم!

بگذار در خیال تو باشم!

بگذار...

                      بگذریم!

این روزها

خیلی برای گریه دلم تنگ است..

 

                                                                                                                                                            قیصر امین پور

کسی که هیچ کس را دوست ندارد بسیار بدبخت تر است از کسی که هیچ کس او را دوست ندارد

! ! ! ! ! ! ! ! !

اگر من به درد خودم نخورم چه کسی به درد من خواهد خورد

و اگر تنها به درد خودم بخورم به چه دردی خواهم خورد!؟

! ! ! ! ! ! ! ! ! ! !

دل من غمگین تر از آن است که بتواند با شاخه گلی شاد شود.

و تنها ئی من ارزشمند تر از آن است که بخواهد با هم نشینیه

غم همراه شود

و نگاه من بی قرار تر از آن است که بر روی

تنهائی های پر خروش این سکوت ساکن شود.

دلم هوای باران دارد و بهاری شدن

هرچند پائیز را به انتظار است!!!!

! ! ! ! ! ! ! ! ! !

 

نوشته شده در  یکشنبه بیست و چهارم شهریور 1387  توسط شب کویر  | 


منم به دعوت الهه اینکارو انجام میدم.

دوست نداشتنی ها:

۱.اینکه کسی بخواد ترحم کنه.یا از رو ترحم واسم کار انجام بده یا بهم محبت کنه.این یعنی یه آدم

اونقدر خودشو بالا ببینه که به خودش اجازه بده نسبت به بقیه نگاه ترحم آمیز داشته باشه و این یعنی

یه غرور کاذب.

۲.به قول دوستان وقتی یه کار مهمی داری و اس ام اس فرستاده نمی شه و یا دلیور نمی شهو یا

وسط نظر دادن تو وبلاگ دوستان اینترنت قطع شه و بعدا هم گله کنن چرا نظر نمی دی.

۳.از دورویی و دروغ و تظاهر و ریا متنفرم.حالا می خواد هر کی باشه.از تعریف الکی هم بیزارم.از

نامردی و دور زدن هم حالم بهم می خوره.

۴.از اینکه وسط تعلیم رانندگی وقتی داری قانون پل رو میری تو آخرین لحظه که احساس می کنی موفق

شدی ماشین خاموش شه

۵.از عدس پلو و کلا حبوبات پلو بیزارم.هم چنین از سبزی پخته و کله پاچه

۶.از اینکه هر کی از راه می رسه بخواد واسه کار من نظر بده و یا خودشو قاطی کنه و بخواد عقاید

و تجارب به ظاهر ارزشمندشو به زور به آدم تحمیل کنه و یا زور بگه(البته آشناها می دونن واسه من نظر

خوانوادم فقط مهمه مخصوصا بابای مانیا)البته به نظر دوستان و حرف منطقی هم خیلی احترام می ذارم

۷.از پرسپولیس متنفرم.و  کلا از رنگ قرمز و ترکیباتش.

۸.از خودم وقتی احساس سرخوردگی کنم(که کم پیش یاد)

۹.از زیادی عشقولانه بودن.چه فیلم چه نوشته چه گفتار چه رفتار.ترجیح می دم با منطق سرکار داشته

باشم و حقیقت نه توهم و خیال پردازی های احمقانه.

۱۰.اینکه کسی بخواد چه به حق چه به ناحق از دکتر شریعتی بد بگه.حالا می خواین اسمشو بذارین

تعصب بی مورد یا بی منطقی یا شریعتی پرستی یا هر چیز دیگه!!!!!!

حالا دوست داشتنی ها:

۱.دعای خیر آدمائی که دوستشون دارم و سلامتیشون.

۲.سنتورم و کتاب های دکتر شریعتی و خطاطی و شعر خوندن و شعر گفتن

۳.اینکه احساس کنم می تونم به یکی کمک کنم و تلاش کردن واسه کمک بهش.

۴.اینکه پشت تلفن مانیا آواز بخونه و یا اینکه هر وقت میام نت عکسای جدیدشو ببینم.

۵.وقتی شکست می خورم و سعی می کنم دوباره با اراده تلاش کنم و وقتی به نتیجه میرسم.

۶.صدای استاد شجریان و موسیقی سنتی مخصوصا وقتی تنهام یا دلم گرفته

۷.آدمائی که از حقشون نمی گذرن و زیر بار حرف زور نمیرن و واسه چاپلوسی بقیه از اعتقادشون

نمی گذرن.

۸.آدمای رک و مودب.(واقعا بهترین آدمای دنیا آدمائی هستن که خیلی رکن و حرفشونو در کمال ادب

می زنن و خودشونم انتقاد پذیرن)
۹.نرفتن سر کلاس فیزیک با توجه به حساسیتی که دبیرش داشت.(حیف که تموم شد)و پرسیدن

سوال بی ربط وقتی جو درس دادن گرفتش

۱۰.با صدای بلند کریس دیبرگ گوش دادن وقتی همه دارن سریال مسخره ی ترانه ی مادری می بینن.

به قول الهه بی شماره. اگر شاهزادگان از لذتی که در قلمرو بی مرز تنهائیمان می بریم آگاه بودن برای

بدست آوردنش شمشیر ها می کشیدن

و البته در مورد غذا که خوب داداش احسانم در جریانه

و تنقلات که مانیا و مامانیا در جریانن

نوشته شده در  جمعه پانزدهم شهریور 1387  توسط شب کویر  | 


به نام یگانه ی هستی بخش که همه چیز در ید قدرت اوست.

به نام او که زشت کاریهای بندگان را می بیند و از شرمساری گناه آنان روی از دنیا باز می گرداند تا آنگه

که بنده ی سراپا تقصیرش او را به تضرع و زاری می خواند و آنگاه معبود در درگاهش را به روی بنده ی

گناه کار و بی پناه خود می گشاید و آه . . .

چه گذشت بی همتائی و چه جلال و شکوه بی نظیری!

بارها گفته اند و شنیده ایم که خدا تنها بود و گفتنی های بسیار داشت٬ مخلوقی می خواست که

مخاطب او باشد.مخلوقی که از عظمت ایزدش به وجد آید و به این همه شکوه بیندیشد و آنگاه که فهم

کوچکش دیگر توان پیش رفتن نداشت با نگاهی معصومانه به بار گاه ملکوتی بنگرد و خود را در آغوش

پناه تنهائی هایش رها کند.

انسان را همدم تنهائی خود برگزید و ملائکه را جملگی به سجده واداشت تا بستایند و تحسین کنند

این اشرف مخلوقات را!

و اکنون ما همان بنده هستیم که آفریده شدیم برای خوب بودن و همدم بودن.

ولی ما با خدایمان چه کردیم؟؟ . . .

بارها و بارها نگاه نگرانش را نا دیده گرفتیم و آنچنان مجذوب شادی های میان تهی شدیم که یادمان

رفت در این تبعیدگاه چه مسئولیتی داریم.

و باز هم حضرت حق تعالی چشم امید به ما بست و تکیه گاهمان شد!

بله! این مائیم.

همان مخلوقی که پروردگار فرشته اش را به گناه سجده نکردن ما بیرون راند.

ما با خدایمان چه کردیم؟

نمی دانم! این چه رسمی است که خود را سرور خود می دانیم و تنها دل در گروه آسایش خود داریم. . .

                                                            .    .    .    .

از شادی توست که من در دل می خندم.از امید رهائی توست که برق امید در چشمان خسته ام

می درخشد و از خوشبختی توست که هوای پاک سعادت را در درونم احساس می کنم و برایت

آرزوی بهترین ها را دارم.همین!

                                                        .   .    .     .     .

دریایی بزرگ

                                 رود

                                                          یا گودال کوچک آب

                   فرقی نمی کند٬

                                                        زلال که باشی آسمان در توست!
                        زلال که باشی

                                                 ماهی کوچک قلبت به آبی بی کران خو می کند

                         و آنگاه که در بی انتهائی دنیایش پیش رفت

                                          از یاد می برد آشیانه ی گرمی را که در دلت بدو داده بودی

                          می رود تا بی کران٬ می رود تا فراموش کند

                                                   دینش را به مهربانیت

                                 می رود تا محبتی پیدا کند از جنس نور

                                                   نه از جنس تنهائی درون تو!

                        همدمی می خواهد که به کمالش برساند

                                           از تنگ دلت گریخته تا بهترین باشد و در کنار بهترین

                       به زیبائی برسد

                                                     همدم تنهائیت رفت تا به روز مرگی تو دچار نشود

                            آزادش بگذار و تنها دعا کن. . .  

                                                 

 

 


نوشته شده در  یکشنبه دهم شهریور 1387  توسط شب کویر  | 


لطفت را دریغ نکن

روزی مردی عقربی را دید که درون آب دست و پا می زند.او تصمیم گرفت عقرب را نجات دهد ما عقرب

انگشت او را نیش زد.مرد باز هم سعی کرد عقرب را از آب بیرون آورد اما عقرب بار دیگر او را نیش زد.

رهگذری او را دید و پرسید: برای چه عقربی را که نیش می زند نجات می دهی؟.

مرد پاسخ داد این طبیعت عقرب است که نیش بزند ولی طبیعت من این است که عشق بورزم.

چرا باید مانع عشق ورزیدن شوم فقط به این دلیل که عقرب طبیعتا نیش می زند؟

پس عشق ورزی را متوفق نساز.لطف و مهربانی خود را دریغ نکن حتی اگر دیگران تو را بیازارند.

زندگی صحنه ی یکتای هنر مندی ماست

هرکسی نغمه خود خواند و از صحنه رود

صحنه پیوسته به جاست . . . !

خدایا خودخواهی را چندان در من بکش یا برکش تا خودخواهی دیگران را

احساس نکنم و از آن در رنج نباشم

دکتر علی شریعتی

 

نوشته شده در  جمعه هشتم شهریور 1387  توسط شب کویر  | 


تله موش

موش ازشكاف ديوار سرك كشيد تا ببيند اين همه سروصدا براي چيست. مرد مزرعه دار تازه از شهر رسيده بود و بسته‌اي با خود آورده بود و زنش با خوشحالي مشغول بازكردن بسته بود. موش لب‌هايش را ليسيد و با خود گفت : كاش يك غذاي حسابي باش .اما همين كه بسته را باز كردند، از ترس تمام بدنش به لرزه افتاد ؛ چون صاحب مزرعه يك تله موش خريده بود .

موش با سرعت به مزرعه برگشت تا اين خبر جديد را به همه ي حيوانات بدهد. او به هركسي كه مي‌رسيد ، مي‌گفت : توي مزرعه يك تله موش آورده‌اند، صاحب مزرعه يك تله موش خريده است . . .  مرغ با شنيدن اين خبر بال هايش را تكان داد و گفت:  آقاي موش، برايت متأسفم. از اين به بعد خيلي بايد مواظب خودت باشي، به هر حال من كاري به تله موش ندارم، تله موش هم ربطي به من ندارد.

ميش وقتي خبر تله موش را شنيد ، صداي بلند سرداد و گفت: آقاي موش من فقط مي توانم دعايت كنم كه توي تله نيفتي، چون خودت خوب مي‌داني كه تله موش به من ربطي ندارد. مطمئن باش كه دعاي من پشت و پناه تو خواهد بود.

 موش كه از حيوانات مزرعه انتظار همدردي داشت، به سراغ گاو رفت. اما گاو هم با شنيدن خبر، سري تكان داد و گفت: من كه تا حالا نديده‌ام يك گاوي توي تله موش بيفتد.! او اين را گفت و  زير لب خنده‌اي كرد ودوباره مشغول چريدن شد.

سرانجام، موش نااميد از همه جا به سوراخ خودش برگشت و در اين فكر بود كه اگر روزي در تله موش بيفتد، چه مي شود؟در نيمه هاي همان شب، صداي شديد به هم خوردن چيزي در خانه پيچيد. زن مزرعه دار بلافاصله بلند شد و به سوي انباري رفت تا موش را كه در تله افتاده بود  ببيند.او در تاريكي متوجه نشد كه آنچه در تله موش تقلا مي كرده، موش نبود، بلكه يك مار خطرناكي بود كه دمش در تله گير كرده بود. همين كه زن به تله موش نزديك شد، مار پايش را نيش زد و صداي جيغ و فريادش به هوا بلند شد. صاحب مزرعه با شنيدن صداي جيغ از خواب پريد و به طرف صدا رفت، وقتي زنش را در اين حال ديد او را فوراً به بيمارستان رساند. بعد از چند روز، حال وي بهتر شد. اما روزي كه به خانه برگشت، هنوز تب داشت. زن همسايه كه به عيادت بيمار آمده بود، گفت: براي تقويت بيمار و قطع شدن تب او هيچ غذايي مثل سوپ مرغ نيست.

مرد مزرعه‌دار كه زنش را خيلي دوست داشت فوراً به سراغ مرغ رفت و ساعتي بعد بوي خوش سوپ مرغ در خانه پيچيد. اما هرچه صبر كردند، تب بيمار قطع نشد. بستگان او شب و روز به خانه آن ها رفت و آمد مي‌كردند تا جوياي سلامتي او شوند. براي همين مرد مزرعه دار مجبور شد، ميش را هم قرباني كند تا باگوشت آن براي ميهمانان عزيزش غذا بپزد.

روزها مي‌گذشت و حال زن مزرعه دار هر روز بدتر مي‌شد. تا اين كه يك روز صبح، در حاالي كه از درد به خود مي‌پيچيد، از دنيا رفت و خبر مردن او خيلي زود در روستا پيچيد. افراد زيادي در مراسم خاك سپاري او شركت كردند. بنابراين، مرد مزرعه دار مجبور شد، از گاوش هم بگذرد و غذاي مفصلي براي ميهمانان دور و نزديك تدارك ببيند ..حالا، موش به تنهايي در مزرعه مي‌گشت و به حيوانان زبان بسته‌اي فكر مي‌كرد كه كاري به كار تله موش نداشتند!

نتيجه‌ي اخلاقي: اگر شنيدي مشكلي براي كسي پيش آمده است و ربطي هم به تو ندارد،

كمي بيشتر فكر كن. شايد خيلي هم بي‌ربط نباشد !

 

نوشته شده در  شنبه دوم شهریور 1387  توسط شب کویر  | 


روزی استاد جوان به سفری دریایی می رفت او مردی با تحصیلات عالی بود و قطاری از القاب به دنبال نامش داشت اما تجربه اش  از زندگی اندک بود . در بین خدمه ی کشتی ای که او با آن سفر می کرد ملاح پیر و بی سوادی بود.هر شامگاه ملاح به اتاق استاد جوان می آمد تا به سخنان او درباره ی موضوعات متفاوت گوش کند.او بسیار تحت تاثیر دانش آن مرد جوان قرار گرفته بود. یک شب وقتی ملاح بعد از چند ساعت گفتگو خواست اتاق استاد جوان را ترک کند .

استاد پرسید :" آیا زمین شناسی خوانده ای؟"

-خیر استاد من هیچ وقت به مدرسه و دانشگاه نرفته ام

– پیرمرد تو یک چهارم عمرت را بر باد داده ای . ملاح پیر با چهره ای گرفته دور شد. اندیشید :" اگر چنین آدم دانشمندی چنین می گوید، پس حتما صحت دارد، من یک چهارم عمرم را بر باد داده ام .

شب بعد ملاح داشت از اتاقک بیرون می رفت که استاد پرسید :

 " پیرمرد آیا اقیانوس شناسی خوانده ای ؟ "

– اقیانوس شناسی چیست استاد؟

-دانش مربوط به اقیانوس هاست.-خیر استاد من هیچ وقت چیزی نخوانده ام.

– پیرمرد تو نیمی از عمرت را بر باد داده ای ! پیرمرد با چهره ای گرفته تر دور شد ! من نصف عمرم را بر باد داده ام این مرد اندیشمند این طور می گوید!

شب بعد استاد جوان از ملاح پرسید : " پیرمرد آیا هواشناسی خوانده ای؟

 - هوا شناسی چیست استاد؟ حتی اسمش را هم تا حالا نشنیده ام!

-تو دانش زمینی را که بر روی آن زندگی می کنی نخوانده ای . دانش دریایی را که زندگی ات را از آن می گردانی، نخوانده ای ! دانش هوایی را که هر روز با آن سرو کار داری نخوانده ای ! پیرمرد ! تو سه چهارم عمرت را بر باد داده ای !

ملاح پیر خیلی ناراحت شد :" این مرد دانشمند می گوید که من سه چهارم عمرم را بر باد داده ام ، پس من حتما سه چهارم عمرم را بر باد داده ام"

روز بعد نوبت ملاح پیر بود.دوان دوان به اتاقک استاد جوان آمد و فریاد زد :

 " جناب استاد آیا شما شنا شناسی خوانده اید ؟

 - شنا شناسی؟ منظورت چیست؟

 - می توانید شنا کنید استاد؟ - نه من شنا بلد نیستم !

– جناب استاد شما همه ی عمرتان را بر باد داده اید ! کشتی به یک صخره برخورد کرده و در حال غرق شدن است آنهایی که شنا بلدند می توانند به ساحل نزدیک برسند اما آنهایی که شنا بلد نیستند غرق می شوند ! خیلی متاسفم جناب استاد ! شما حتما جانتان را از دست می دهید .

×××××××××××××××××

پی نوشت 1 : تنها پرسش مذهبی درست این است : من کیستم؟ (اوشو)

پی نوشت 2 :بزرگی در احترام داشتن نیست …بلکه در شایستگی احترام است ! (ارسطو)

پی نوشت 3 : آتش در چوب نهفته است و خدا در انسان

پی نوشت 4 : اگر بگویم که خدایی وجود ندارد ، مانند این است که بگویم : فرهنگ لغات در اثر انفجار، در یک چاپ خانه پدید آمده است !

پی نوشت 5  : زندگی انسان داستانی واقعی است ، که اگر دلاورانه بر صحنه آید، به لذتی بیش از آنچه که از افسانه ها انتظار می رود ، منجر می گردد! (امرسون)

پی نوشت 6 : هیچ انسانی سرزمین های جدید را کشف نمی کند،مگر اینکه راضی شود تا مدت زیادی از ساحل دور بماند(آندره ژید)

پی نوشت 7: ترس همچون چوبی لای چرخ زندگی است.

پی نوشت 8 : همیشه برای دلسرد شدن زود است ، ادامه دادن را ادامه دهید

×××××××××××××××

دل نوشت:  

گر از این منزل ویران به سوی خانه روم

دگر آن جا که روم عاقل و فرزانه روم

زین سفر گر به سلامت به سفر باز رسم

نذر کردم که هم از راه به میخانه روم

آشنایان ره عشق گرم خون بخورند

ناکسم گر به شکایت سوی بیگانه روم

بیدل نوشت: درون توست اگر خلوتی و انجمنی است

برون ز خویش کجا می روی ؟ جهان خالیست !

(بیدل دهلوی)

×××××××××××××××××

 بی ربط نوشت : با تشکر از تایپیست گرامی که با سرعت زیاد به یاری من رسید  و حالا  به افتخارش دست دست !

 

 

نوشته شده در  شنبه بیست و ششم مرداد 1387  توسط شب کویر  | 


آنگاه زنی گفت : با ما از شادی و اندوه بگو!
         و او پاسخ داد:

شادی شما همان اندوه بی نقاب شماست . . .!

چاهی که خنده های شما از آن بر می آید ٬

چه بسیار که با اشک های شما پر می شود.

و آیا جز این چه خواهد بود؟

هرچه اندوه درون شما را بیشتر بکاود ٬

جای شادی در وجود شما بیشتر می شود!

مگر کاسه ای که شراب شما را در بر دارد همان نیست که در کوزه ی کوزه گر سوخته است؟

مگر آن نی که روح شما را تسکین می دهد ٬ همان چوبی

نیست که درونش را با کارد خراشیده اند؟

هر گاه شادی می کنید٬ به ژرفای دل خود بنگرید تا ببینید که سر چشمه ی

شادی به جز سرچشمه ی اندوه نیست.

و نیز هرگاه اندوهناکید باز در دل خود بنگرید تا ببینید

که به راستی گریه ی شما از برای آن چیزی ست که

مایه ی شادی شما بوده است.

پاره ای از شما می گوئید:

"شادی برتر از اندوه است"

و پاره ای می گوئید:


"نه٬ اندوه برتر است"

اما من به شما می گویم که این دو از یکدیگر

جدا نیستند!

این دو با هم می آیند ٬ و هرگاه که شما با یکی از آن ها

بر سر سفره می نشینید٬ به یاد

داشته باشید که آن دیگری در بستر شما خفته است.

به راستی٬ شما همچون ترازوئی میان اندوه و شادی خود

آویخته اید!

فقط آنگاه که خالی هستید در یک تراز آرام می مانید!

هرگاه که خزانه دار شما را بر می دارد تا زر و سیم خود را اندازه

بگیرد٬ شادی و اندوه شما ناگزیر زیر و زبر میشود!

"جبران خلیل جبران"

 پی نوشت ۱:چیزی را که می خواهید با تهدید به دست آورید با تبسم زودتر به آن می رسید.

پی نوشت ۲:اگر در پی آرامش هستید به پیشامدهای زندگی برچسب خوب و بد نزنید.

پی نوشت ۳ :دست هایی که یاری می رسانند مقدس تر از دست هایی هستند که دانه های تسبیح

را می گردانند!
پی نوشت ۴:بزرگترین عیب آن است که از عیب خود آگاه نباشیم!

پی نوشت ۵:وقتی خواسته و آرزوئی نباشد هیچ راهی وجود ندارد!

شعر این آپ! :

پدرم روضه ی رضوان به دو گندم بفروخت

 نا خلف باشم اگر من به جوی نفروشم . . .!

!!!!!! :

پرواز را به خطر بسپار٬ پرنده مردنی است . . .

همین!!!!

 

نوشته شده در  دوشنبه بیست و یکم مرداد 1387  توسط شب کویر  | 


خسته ام دستم بگیر بار دگر. . .

       راه را هموار کن راه دگر . .

سوخته از دوریت جان و جگر. . .

        با لطافت در من خسته نگر . . .

 این منم در عشق تو بی همسفر . . .

       دستم بگیر راهم ببر . . .

من از طراوت بی خبر . . .

     با خنده ای جانم بخر . . .

 ای راهبر ای دستگیر . . .

 من را به همراهت ببر . . .

 عشقم بده جانم بخر  . . .

سروده شده توسط یک دوست            

نوشته شده در  جمعه چهارم مرداد 1387  توسط شب کویر  | 


                                                                                                            محبت به علی٬ اگر او را نشناسیم٬ برابر است با محبت به هر کس دیگر.علی اگر معلوم نباشد کیست؟ چه می گوید؟ چه می خواهد؟و تشیع که معلوم نیست اصولش چیست؟هدفش چیست؟راهش کدام است؟این علی و این مذهب از نظر تاثیرش روی بشر و جامعه و زندگی مساوی است با هر شخصیت و هر مذهب دیگر .

علی مجهول مساوی است با هر انسان یا هر قهرمان ملی دیگر که مجهول است.زیرا محبت به خودی خود نجات بخش نیست بلکه معرفت است که نجات می بخشد

دکتر علی شریعتی

                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                                       

نوشته شده در  پنجشنبه سوم مرداد 1387  توسط شب کویر  | 


انواع کـد های جدید جاوا تغیــیر شکل موس